رضا قليخان هدايت

1950

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بسان چاه زمزم آب چشم من * كه كعبهء وحوش شد سراى او سحاب او بسان ديدگان من * بسان آه سرد من هواى او خراب شد تن من از بكاى من * خراب شد بن وى از بكاى او الا كجاست جمل بيسراك من * بسان ساقهاى عرش پاى او زمام او طريق او و راهبر * ستام او و دست او عصاى او كجاست تا بيازمايم اندرين * سراب آب چهره آشناى او ببرّم اين درشت ناك باديه * كه گم شود خرد در انتهاى او ز طول او به نيم‌راه بگسلد * فراز او مسافت سماى او زمين او چو دوزخ و ز تفّ آن * چو موى زنگيان شده گياى او بسان ملك جم خراب باديه * سپاه غول و ديو پادشاى او كنيزكان به گرد او كشيده صف * ز كركى و نعامه و قطاى او شراب او سراب و جامش اوديه * و نقل او حجاره و حصاى او سماع مطربان به گرد او درون * زئير گرگ و شير پر عواى او چو راه پرسموم و گرم اسپرم * به گرد او عكازه و غضاى او شميده من در آن ميان باديه * ز سهم ديو و بانگ هاىهاى او بدانگهى كه هور تيرگون شود * چو روى عاشقان بود ضياى او شب از ميان باختر برون جهد * بگسترد به زير چرخ جاى او فلك چو چاه لاجورد و دلو او * دو پيكر و مجرّه همچو ناى او چو جامهء نگارگر شود هوا * نقط زر شود بر او نقاى او حبوب او هواى و بر حبوب او * كسى فشانده گرد آسياى او جدى چنان به شاره‌يى در آستر * چو نقطه‌هاى ثور ريشه‌هاى او هوا به رنگ نيلگون يكى قبا * شهاب‌بند سرخ بر قباى او بدانگهى كه روز صبح بردمد * بهاى او به كم كند بهاى او قمر بسان چشم دردگين شود * سپيده‌دم شود چو توتياى او رسيده من به انتهاى باديه * به انتها رسيده هم عناى او